هرگز نمیشد باورم، این برف پیری بر سرم، سنگین نشیند چِنین
من بودم و دل بود و می، آواز من آوای نی، هر گوشه میزد طنین

اکنون منم حیران، ز عمر رفته سرگردان، ای خدای من
با این تن خسته، هزاران ناله بنشسته، در صدای من

ای عشق نا فرجام من رفتی کجا؟
ای آرزوی خام من رفتی کجا؟
آن دوره آشفتگی های تو کو؟
ای عمر نا آرام من رفتی کجا؟

تو بخوان شب همه شب برایم ای مرغ سحر
که دل خسته من درامد از سینه به در
تو سبکبالی و من اسیر بشکسته پرم
تو پر از شوری و من زعالمی خسته‌ترم
تو بخوان تو بخوان به گوش اهل جهان
که خبر شود از شتاب این کاروان

/ 0 نظر / 3 بازدید