شعر

با هر نگاه بر آسمان این خاک
هزار بوسه می زنم
نفسم را از رود سپید و آسمان خزر
و خلیج همیشگی فارس می گیرم

من نگاهم
از تنب کوچک و بزرگ و ابوموسی نور می گیرد
من عشقم را
در کوه گواتر در سرخس و خرمشهر
به زبان مادری فریاد خواهم زد

تفنگم در دست و سرودم بر لب
همه ایران را می بوسم
من خورشید هزارپاره عشق را
بر خاک وطن می آویزم
ای وارثان پاکی من آخرین نگاهم
بر آسمان آبی این خاک
و خلیج همیشگی فارس خواهد بود

 

 

شبی با خیال تو هم خونه شد دل
نبودی ندیدی، چه ویرونه شد دل

نبودی ندیدی، پریشونیامو
فقط باد و بارون شنیدن صدامو

غمت سرد و وحشی به ویرونه میزد
دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد

نه مرد قلندر نه آتش پرستم
فقط با خیالت شبا مست مستم

الهی سحر پشت کوها بمیره
خدا این شبا رو از عاشق نگیره

نه یک شب که هر شب دلم بیقراره
می خواد مثل بارون بباره، بباره

شب مرد تنها پر از یاد یاره
پر از گریه‌ی تلخ بی‌اختیاره

شب مرد تنها، شب بی تو مردن
شب غربت و دل به مستی سپردن

شبای جوونی چه بی اعتباره
همش بی قراری، همش انتظاره

 

 

نمانده چرا، در زمانه ما، رنگ مهر و وفا، عشق و صدق و صفائی؟
کشد به کجا، کار اهل صفا، ای رقم زن ما، تابه کی ناروائی؟

کجا بگریزم که غم نشناسد نشاط مرا؟
چه چاره کنم تا زمانه بفهمد زبان مرا؟

غمم به سر و آتشم به دل و بسته لب ناله کردم
دلی نشود تا خبر زغمم نیمه شب ناله کردم

به جلوه همی در دل جمع خوبان نشسته تویی!
به شکوه همی در پی عمر کوته فتاده منم!

به خنده همی دامن از دست یاران کشیده توئی!
به گریه همی سر به دامان صحرا نهاده منم!

دگر چه بود لطف این زندگانی
تهی چو شود ساغر مهربانی

 

 

 

 

/ 1 نظر / 3 بازدید
آنسوی مه در مالزی

این وبلاگ برای 18 سال به بالا بسیار مفیده است که آینده ای زیبا برای خود بسازد. آدرس ما را جائی داشته باشید.