شعر....

اگر روزی رسد دستم به دامانت
کنم جان را به قربانت

ولی بی لطف و احسانت چگونه
 شوم ناخوانده مهمانت چگونه؟

تو معبود منی بگذار داد از دل بگیرم
پناهم ده که بر سقف حرم منزل بگیرم

تو دریایی و من تنها غریق مانده در باران
تو فانوس رم شو تا ره ساحل بگیرم

در این بازار بی مهری به دیدار تو شادم
تو شادم کن که سوز غم برآمد از نهادم

تو میگفتی صدایم کن ز سوز سینه هر شب
صدایت میزنم اما رسی آیا به دادم

کمک کن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم
به کوی عاشقی شعر خوش ماندن بخوانم

/ 3 نظر / 13 بازدید
ARASH M

عشق تو همچون افقي بي انتهاست قلب من خالي ز هر رنگ و رياست زندگي با آرزو ها روبروست با تو بودن از برايم آرزوست ممنون ازت که به وبلاگم سر زدی وممنون از شعر زیبایت

تنها

اولش اميدوارم هيچ وقت دلت بدون عشق نباشه دومندش ديگه منو دوست نداري [ناراحت] چرا پيشم نمياي ديگه؟[گریه] ولي من هميشه به يادتم[گل]