خدا

روز قسمت بود . خدا هستی را قسمت می کرد . خدا گفت : « چیزی از من بخواهید ، هر چه که باشد ، شما را خواهم داد . سهم تان را از هستی طلب کنید ، زیرا خدا بسیار بخشنده است . »
و هر که آمد ، چیزی خواست . یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن . یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز . یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را .
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : « من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم . نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نه دریا ، تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت به من بده . »
و خدا کمی نور به او داد .
نام او کرم شب تاب شد .
خدا گفت : « آن که نوری با خود دارد ، بزرگ است . حتی اگر به قدر ذره ای باشد . تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی . »
و رو به دیگران گفت : « کاش می دانستید که این کرم کوچک ، بهترین را خواست ، زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست . »
هزاران سال است که او می تابد . روی دامن هستی می تابد . وقتی ستاره ای نیست . چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.
عرفان نظر آهاری

/ 4 نظر / 4 بازدید
zendegiyeshirin

سلام وبلاگ خيلي قشنگي داريد. داستان‌هاي جالبي هم در آن گذاشته‌ايد. خلاصه اينكه از وبلاگتان خيلي خوشم آمد. بهتان تبريك مي‌گويم. موفق باشيد.[نیشخند]

ابوالفضل

با عرض سلام و احترام: به درستی فرمودید که عاشق از معشوق به جز او هیچ نمی خواهد... خدا خیرت دهد به مانند همیشه از هنر نمایی قلم توانایت بهره بردم. از اینکه توفیق بهرمندی از مواهب قلم متعهد و زیبایتان را دارم ، خدا را شاکرم. اجرکم عندالله سالی سراسر شادی و شادکامی و موفقیت برای شما بزرگوار و خانواده محترمتان از خداوند متعال مسئلت دارم. ایام به کام و التماس دعا