سنگ و ثروت


حکیمی تخته سنگی در میان جاده نهاد. بازرگانان و رهگذران، با دیدن تخته سنگ از کنار آن یا بی تفاوت می گذشتند و یا غرولند می کردند که این چه شهر بی نظمی است و متولیان امور شهر عجب بی عرضه اند و...!

نزدیک غروب، مردی روستایی که پشتش بار میوه بود، به تخته سنگ نزدیک شد و با زحمت و مشقت آن را از میان جاده برداشت تا کناری گذارد. به ناگاه چشمش به کیسه ای در زیر تخته سنگ افتاد. درون کیسه سکه هایی زر و یک یاداشت یافت که رویش نوشته بود: «هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی باشد. مهم این است که با موانع چگونه روبه رو شویم».

 

 

 

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
14henry

سلام وبلاگ زیبای دارین . تبریک میگم. به وب من هم سر بزنید خوشحال میشم.منتظرم . [گل]

بهنام

سلام دوست من ممنون که به وبلاگ خودتون "معدن داستان" سری زدید داستان کوتاه و بسیار آموزنده ای بود در کل وبلاگ خوب و پر محتوایی دارین به امید ارتباط سالم و پایدار ... .. . [گل] . [خداحافظ]

آرش

سلام اینو قبلا خونده بودم ولی بازم جالب بود ایول آپ کردم با دعایی جدید: 206)) دعای آقایون مجرد: شاد باشی [گل]

بانوی فانوس به دست

داستان جالب و پند اموزی بود . وبلاگ جالبی دارید . خوشحال می شوم با تبادل لینکی موافقت کنید

پیمان

سلام... ممنون که سر زدید... پست راننده ی تاکسی خیلی جالب بود... به امید دیدار... [گل]

rihana

ممنون پیشم آمدی[چشمک]

pani

پیش ماهم بیا[قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب]

تنها

سلام دوست مهربون من... ممنونم به خاطر تمام مهربوني هات[ماچ]

سحر

سلام خوبي من متوجه منظورت نشدم عرفان ..من در وبلاگ آنلاينم ولي مطلب چندروز قبل يعني چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟