میخواهم بنویسم از هرآنچه نوشتنی است

اي کاش ميشد از همه چيز نوشت؟

ملاقات

ملاقات یک متفکر عرب ، رفت تا با یک استاد صوفی ایرانی ملاقات کند . تمام شب کنار هم ماندند و درباره ی دین صحبت کردند ، و همین که اولین پرتوهای روز تابید ، متفکر عرب گفت : چه شب مبارکی بود امشب ! نشستیم و درباره ی مسائل مهم صحبت کردیم ؛ بسیار بهتر از این بود که شب را تنها و با کتاب هایم می گذراندم. استاد صوفی گفت : چه شب وحشتناکی بود . وقت مان تلف شد . مرد عرب با تعجب پرسید : چرا ؟ صوفی پاسخ داد : تمام وقت ، شما می خواستید چیزی بگویید که مرا خوشحال کند ، و من می خواستم جواب هایی بدهم که شما را راضی کند. به جای این که به تفاوت هایمان بپردازیم و بفهمیم که تنها در این صورت می توانیم تکامل پیدا کنیم ، سعی کردیم همدیگر را خوشحال کنیم . ترجیح می دادم این وقت را به دعا بگذرانم . این گونه شخص مناسبی را راضی می کردم : خدا را .   
نویسنده : عرفان ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٥
تگ ها :