میخواهم بنویسم از هرآنچه نوشتنی است

اي کاش ميشد از همه چيز نوشت؟

آیمان به خدا

ایمان به خود خوشبختی سراغ کسانی می آید که به خودشان کمک میکنند روزی روزگاری سیلی شهر کوچکی را تهدید کرد و همه بدنبال نجات خود بودند به جز یک نفر که می گفت : « خدا مرا نجات خواهد داد و من ایمان دارم » وقتی آب بالا آمد ؛ یک جیپ برای نجات او آمد ولی آن مرد گفت : « خدا مرا نجات خواهد داد و من ایمان دارم » و از سوار شدن امتناع کرد ؛ آب کمی بالاتر آمد و به طبقه دوم خانه اش رسید و برای نجات او قایقی فرستادند ولی دوباره آن مرد از رفتن امتناع کرد و گفت : « خدا مرا نجات خواهد داد و من ایمان دارم » و آب باز هم بالاتر آمد و مرد به پشت بام خانه اش آمد و برای نجات مرد هلیکوپتری فرستادند ولی مرد باز هم امتناع کرد و گفت : « خدا مرا نجات خواهد داد و من ایمان دارم » تا اینکه غرق شد و مرد ؛‌ آنگاه خدا را دید و با عصبانیت گفت : « من به تو ایمان داشتم ؛ چرا نجاتم ندادی ؟ چرا دعاهای مرا نشنیدی ؟ » و سپس خداوند پاسخ داد : من دعاهای تو را شنیدم ؛ پس فکر میکنی چه کسی برای نجات تو ؛ جیپ و قایق و هلیکوپتر فرستاد ؟   
نویسنده : عرفان ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٥
تگ ها :