میخواهم بنویسم از هرآنچه نوشتنی است

اي کاش ميشد از همه چيز نوشت؟

قلبها

قلبها در سینه ها می تپند و که میداند که این تپش ها از آن کیست؟

گاه تپش قبلی برای زنده ماندن است و گاه آخرین تپش قبل از مرگ...

گاه تپش قلب برای دیدار معشوقی است و گاه برای بدرود با او...

گاه تپش قلب برای پایان یک خاطره است و گاه شروع آن...

گاه تپش قلب برای بخاطر سپردن یک عشق است و گاه برای فراموش کردن آن...

گاه احساس میکنی که دیگر در سینه ات قلبی نداری برای تپیدن زیرا که عشقی نداری

گاه آرزو میکنی که ای کاش این قلب لعنتی از حرکت بایستد و پایان دهد این زندگی تلخ و پر از غم را

گاه آرزو میکنی لحظه ای بیشتر بتپد تا بتوانی یکبار دیگر عزیزی را ببینی و در کنارش باشی

گاه قلب برای تو بهترین جایگاه است و گاه پلیدترین جا

گاه قلب برای تو پر است از خاطرات زیبا و دوست داشتی پر است از عشقهای بیاد ماندنی پر است از مهربانی و عشق و امید و گاه پر است از حسرت و افسوس و کینه و نفرت

گاه قلب سیاه است و گاه سرخ و گاه سفید

افسوس از آن لحظه که قلبها سیاه میشوند و جز پلیدی و ناپاکی دیگر در آن جایی نیست

خوشا آن لحظه که قلبها سفیدند و پر از امید و عشق و پاکی و مهربانی

و وای به آن روزی که قلبها سرخند از خنجرهایی که در آن فرو رفته

کاش قدر قلب خود را بدانیم

کاش ارزو کنیم همیشه بتپد برای عاشق بودن و عاشق ماندن کاش قلبمان همیشه سفید باشد کاش همیشه پر از امید باشد کاش.................

 

  
نویسنده : عرفان ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۸
تگ ها :