میخواهم بنویسم از هرآنچه نوشتنی است

اي کاش ميشد از همه چيز نوشت؟

معجزه ای دیگر

چگونگی عذاب ابن ملجم ابن الوفا نقل میکند که: روزی در مسجدالحرام نشسته بودم، در نزدیک مقام ابراهیم(ع) ازدحام عجیبی از جمعیت مشاهده کردم جلو رفتم تا ببینم علت آن ازدحام چیست؟ راهبی قوی جثه و خوش صحبت دیدم که جبه صوفی برتن در برابر مقام ابراهیم نشسته و حکایتی نقل میکند. او میگفت: روزی در صومعه خود نشسته و در صومعه را به روی مردم بسته بودم. ناگهان پرنده ای بزرگ مانند عقابی را دیدم که از آسمان فرود آمد و روی سنگ بسیار بزرگی که در کنار دریا بود، نشست و به اندازه یک چهارم انسانی استفراغ کرد و بعد پرواز کرد و به هوا رفت. بعد از اندک زمانی دوباره برگشت و روی همان سنگ نشست و باز حدود یک چهارم یک انسان استفراغ کرد و رفت. این کار چهار بار تکرار شد و پرنده پرواز کرد و رفت. ناگهان دیدم چهار قسمت استفراغ به سمت یکدیگر متمایل شدند و پیکر انسانی درست شد و مردی عجیب با شکلی مهیب بلند شد و به خودش نگاه کرد. ناگهان آن پرنده آمد و با منقار خود یک چهارم بدن او را جدا کرد و با خود برد و سپس بلعید و این کار چهار بار تکرار شد تا همه بدن او را خورد. من از این حادثه بسیار متعجب شدم و خیلی در فکر این مسئله بودم و تاسف خوردم که چرا وقتی آن مرد همه اعضایش درروی آن سنگ درست شد از او سوال نکردم که کیست؟ و چرا به این صورت عذاب میشود؟ دراین فکر بودم که ناگهان همان پرنده دوباره آمد و یک چهارم یک آدم را استفراغ نمود و بعد همین کار را مثل قبل چهار بار تکرار کرد. بعد آن شخص را دیدم که با کراهت از روی سنگ برخاست و من با عجله خودم را به او رساندم و سوال کردم تو کیستی؟ و چرا به این عذاب گرفتار شده ای؟ جواب نداد. گفتم: به آن خدایی که تو را خلق کرده نام خود و گناهی که کرده ای به من بگو گفت: من عبدالرحمن البن ملجم هستم و وصی آخرین پیامبر خدا(ص) علی(ع) را ضربت زده ام و از آن زمان خداوند متعال این پرنده را مامور عذاب من قرار داده است.   
نویسنده : عرفان ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٩
تگ ها :