میخواهم بنویسم از هرآنچه نوشتنی است

اي کاش ميشد از همه چيز نوشت؟

من دل خسته

نم این خسته دل درمانده
به تو بیگانه پناه آورده
منم آن از همه دنیا رانده
در رهت هستی خود گم کرده
از ته کوچه مرا می بینی
می شناسی اما در می بندی
شاید، ای با غم من بیگانه
بر من از پنجره ای می خندی
با تو حرفی دارم
خسته ام بیمارم
جز تو ای دور از من
از همه بیزارم
جز تو ای دور از من
از همه بیزارم
گریه کن ،گریه،نه بر من خنده
یاد من باش و دل غمگینم
با کی ام دیدی و رنجم دادی؟
من با چشم خودم این می بینم
خوب دیروزی من ،در بگشا
که بگویم ز تو هم دل کندم
خسته از این همه دلتنگی ها
بر تو و عشق و وفا میخندم
با تو حرفی دارم
خسته ام بیمارم
زیر لب می گویم
از تو هم بیزارم
زیر لب می گویم
از تو هم بیزارم

  
نویسنده : عرفان ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۳
تگ ها :