میخواهم بنویسم از هرآنچه نوشتنی است
اي کاش ميشد از همه چيز نوشت؟

سلام دوستان عزیز

سال نو پیشاپیش مبارک باشه انشاا...

امیدوارم در سال جدید سربلند و پیروز و شاد شما رو ببینم اگر عمری باقی بود.

متاسفانه من در منزل به اینترنت دسترسی ندارم یعنی اینکه دیدار ما افتاد بعد از تعطیلات عید اما اگر امدید قدم روی چشم من گذاشتید.

سال خوبی داشته باشید انشاا... زیر سایه حق

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/٢۸ توسط عرفان | پيام ها ()

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/٢٦ توسط عرفان | پيام ها ()

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/٢٦ توسط عرفان | پيام ها ()

دیگران را ببخش نه به این علت که آنها لیاقت بخشش تو را دارند به این علت که تو لیاقت آن را داری که آرامش داشته باشی.(امام علی (ع) )

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/٢٦ توسط عرفان | پيام ها ()

+ دکتر علی شریعتی

بیچاره سنگی که از دست کودکی رها میشود بسوی قناری ! نمی داند که دل کودک را بشکند یا دل قناری را.......!!!!


همراهی خدا با انسان مانند نفس کشیدن است . آرام ، همیشگی  و نزدیک ....!

هر روز برایت رویایی باشد در دست نه دوردست. عشقی باشد در دل نه در سر .و دلیلی باشد برای زندگی نه روزمرگی.


چه بلندپروازیست که می خواهی انسانها با بالهای تو پرواز کنند، در حالی که حتی از بخشیدن یک پر به آنان ناتوان   هستی...!

برای کوبیدن یک حقیقت , خوب به ان حمله نکن , بد از آن دفاع کن                 

   دکتر علی شریعتی

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/٢٠ توسط عرفان | پيام ها ()

فروشگاه شوهر

یک فروشگاهی که شوهر می فروشد تنها در نیویورک باز شده جائیکه یک زن ممکن است برای انتخاب یک شوهر آنجا برود.

مابین دستورالعمل ها در ورودی یک توضیحی در مورد عملکرد فروشگاه وجود دارد.(شما ممکن است فروشگاه را فقط یک بار ویزیت کنید)

6 طبقه موجود است با ویزگیهای مردان که هر چه خریدار بالا می رود ویزگیها افزایش می یابد.
اما یه شرطی است:شما ممکن است مردی را از یک طبقه ویزه انتخاب کنید یا ممکن است شما رفتن به طبقه بالاتر رو انتخاب کنید اما شما نمی توانید به طبقه پایین تر بر گردید مگر برای خروج از ساختمان .

طبقهءیک
:این مردان شغل دارند و خدارو دوست دارند.

طبقهءدو:این مردان شغل دارند-خدا وبچه هارو دوست دارند.

طبقهءسه:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند وخیلی خوش قیافه هستند.

طبقهءچهار
:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-خوش قیافه هستند و در کار خانه کمک می کنند.
قبولش برام واقعا سخته...باورم نمیشه

هنوز او می رود به طبقهء پنج و شرایط را می خواند.

طبقهء پنج:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-مجلل هستند-در کار خانه کمک می کنند و حرکات قوی رمانتیک دارند.

او خیلی فریفته شد اما به
طبقهء ششم رفت وشرایط رو خواند.

شما 4363012 مین بازدید کننده ی این طبقه هستید...در این طبقه هیچ مردی وجود ندارد و این طبقه فقط برای این ساخته شده که ثابت کنه راضی کردن زنان غیر ممکن است

با تشکر از خرید شما از فروشگاه شوهر ...لطفا هنگام خروج مراقب باشید که زیاد از کوره در نرید...روز خوبی داشته باشید.
 

نتیجه اخلاقی:بابا به اون چیزی که داری راضی باش

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/٢٠ توسط عرفان | پيام ها ()

 

روایت اهل تسنن

میلاد پیامبر بزرگ اسلام حضرت ختمی مرتبه بر همه مسلمانان جهان مبارک باشد

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/٢٠ توسط عرفان | پيام ها ()

من در شگفتم که سلام آغاز هر دیدار است ولی در نماز پایان است.شاید به این معناست : پایان نماز آغاز دیدار است.(دکتر شریعتی)

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/٢٠ توسط عرفان | پيام ها ()

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/٢٠ توسط عرفان | پيام ها ()

زیباترین بهارم پایان انتظار است

         گر برسد نگارم بهار در بهار است

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/٢٠ توسط عرفان | پيام ها ()

جنازه دختری که بعد از 130 سال سالم مانده است

 

 

 

 

  

 

سینه برنادت دختری از روستاهای فرانسه و از خانواده‌ای فقیر بود که مدعی شد مریم مادر مسیح را میبیند و با او گفتگو می‌کند. عده‌ای به او ایمان آورده و عده‌ای دیگر او را دروغگو خواندند ولی حرف‌های برنادت که از طرف مریم مقدس بیان می‌کرد و به همه مردم روی زمین پیام‌های خوب زیستن را ابلاغ می‌نمود حتی اسقف کلیسای آن جا را نیز بر آن داشت تا به برنادت ایمان آورد.

 برنادت در طول زندگیش معجزات بسیاری از جمله شفای بیماران لاعلاج انجام داد و سرانجام در سال 1879 درگذشت. و حالا پس از 130 سال مقامات کلیسایی که وی در آنجا دفن شده بود بدن او را بیرون آوردند و دیدند که جنازه‌اش نپوسیده است و این محل امروز محل زیارت مسیحیان شده است.

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/٢٠ توسط عرفان | پيام ها ()

برام دعا کنید خیلی محتاجم بدجوری گرفتار شدم نمیدونم چه کنم؟

فقط میگم خدا....

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/۱٩ توسط عرفان | پيام ها ()

نهم ربیع الاول

سالروز آغاز ولایت و امامت و زعامت

آخرین سحاب رحمت و یگانه ذریه ذخیره دودمان آل طاها،  حضرت مهـدی مـوعـود (عج) بر منتظران و چشم انتظــاران ظهــور تبریک و تهنیت باد.



سلام بر «ربیع‌الاول‌» که ابتدای‌ راهش میلاد رسول ختمی مرتبت و انتهایش‌ امامت‌ و ولایت‌ مردی است‌ که‌ کاروان‌ امت‌ محمد را به‌ کعبه‌ مقصود می ‌رساند.
 

پس از ولادت امام زمان‏ علیه السلام به دلیل شرایط سیاسى آن دوران تولد ایشان در زیر پرده کتمان پوشیده ماند. امام حسن عسکرى‏ علیه السلام ‏تولّد فرزند خویش را جز به اصحاب خاص خود در میان ننهاد. امامت ایشان بنا به حدیثهای بسیاری بود که از پیامبر (ص) و امامان پیشین روایت شده بود. امام زمان (عج) پس از آنکه بر بدن گرامی پدر نماز گزارد از چشم مردمان پنهان شد. سبب پنهان شدن آن حضرت این بود که خلیفه های عباسی تصمیم به کشتن او داشتند. در روایتى ‏از کتاب غیبت، از عدّه‏ اى از اصحاب امام عسکرى نقل شده است که‏ گفتند: "نزد امام عسکرى ‏علیه السلام گرد آمده بودیم و از وى در باره حجّت ‏و پیشواى پس از او پرسش مى ‏کردیم. در مجلس او چهل مرد حضورداشتند. عثمان بن سعید بن عمر عمرى در برابر آن‏حضرت بر پا خاست ‏و گفت: فرزند رسول خدا! مى‏ خواهم در باره مطلبى از شما سؤال کنم که‏ خود بدان داناتر از من هستی. امام به او فرمود: بنشین عثمان! عثمان ناراحت‏ و خشمگین برخاست تا خارج شود. امّا آن‏حضرت فرمود: کسى بیرون ‏نرود. هیچ کدام از ما بیرون نرفتیم. تا پس از ساعتى که امام، عثمان را با صداى رسا ندا داد. عثمان روى پاهایش برخاست. امام فرمود: آیا شما را به خاطر مطلبى که آمده ‏اید، آگهى دهم؟ همه گفتند: آرى اى فرزند رسول خدا! فرمود: شما آمده ‏اید تا درباره حجّت پس از من سؤال کنید: همه گفتند: آرى. ناگهان پسرى را دیدیم مثل پاره ماه، شبیه ‏تر از هرکسى به امام عسکرى! فرمود: این پس از من پیشواى شماست و جانشین ‏من بر شما. او را فرمان برید و پس از من به تفرقه دچار نشوید که در دین ‏خویش به هلاکت افتید. بدانید که شما پس از این روز او را نخواهید دید تا عمرش کامل گردد. از عثمان بن سعید آنچه را مى‏ گوید بپذیرید و فرمان‏ او را اطاعت کنید. که او جانشین امام شماست و کار به دست اوست".

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/۱٧ توسط عرفان | پيام ها ()

دعوایی که بین حافظ و صائب و شهریار بر سر "آن ترک شیرازی" اتفاق افتاده: 

به قول حضرت حافظ:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را

و صائب در جواب می گوید:
هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را

و شهریار در جواب می گوید:
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند 
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را

و دوستی گوید:
هر آن کس چیز می بخشد، به زعم خویش می بخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
کسی چون من ندارد هیچ در دنیا و در عقبا
نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را 
-

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/۱٧ توسط عرفان | پيام ها ()
9 - ربیع الاول      


1 ـ قتل عمر بن خطاب
2 ـ قتل عمر بن سعد
3 ـ آغاز امامت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف

 

1ـ قتل عمر بن الخطاب
عمر بن الخطاب در روز نهم ربیع الاول سال 23 هـ .ق. به دست ابولؤلؤ که نامش فیروز و غلام مغیرة بن شعبه بود به هلاکت رسید. ماجرای قتل چنین بود که ابولؤلؤ هنگام طلوع فجر وارد مسجد شد و قبل از تکبیر نماز صبح با خنجری که در دست داشت، ضربه‌ای بر کتف وضربه‌ای دیگر بر پهلوی عمر وارد ساخت که بر اثر این ضربات خلیفه نقش بر زمین شد. جماعتی از مردم جلو رفتند و وی را به خانه‌اش بردند.
هنگامی که عمر را به خانه بردند برایش طبیب حاضر کردند. طبیب از عمر پرسید: « چه شرابی برای تو دوست داشتنی تر است؟» عمر گفت: «نبیذ»!، لذا مقداری نبیذ تهیه کردند که وقتی خلیفه آن را خورد، از قسمت¬های ضربت خورده خارج شد. از آن¬جا که آن شراب با خون هم رنگ بود. مشخص نشد که این مایع خون است یا نبیذ؛ لذا دوباره مقداری شیر به وی دادند؛ شیر را خورد و از محلی که ضربه‌های ابولؤلؤ بر بدنش وارد شده بود، خارج شد. طبیب به عمر گفت: «دیگر امیدی به زنده ماندنت نیست، هر کاری که داری انجام بده». سرانجام ضربه‌های ابولؤلؤ کارگر شد و عمر به قتل رسید و او را در کنار ابوبکر دفن کردند.
مدت خلافت عمر، ده سال و شش ماه بود و او اولین کسی بود که خود را امیرالمؤمنین نامید! نخستین کسی که او را با این لقب غصبی در منبر خطاب کرد ابوموسی اشعری بود.
عمر کسی بود که به رسول خدا صلی اله علیه وآله در بستر بیماری، نسبت هذیان داد! در خانه فاطمه زهراu، آن خانه وحی و امامت را در جریان سقیفه به آتش کشید. جگر گوشة حضرت زهرا u ـ حضرت محسن بن علی علیه السلام ـ را در روز سقیفه و ماجرای بیعت گرفتن از حضرت علی‌ علیه السلام به شهادت رساند؛ به قنفذ ملعون دستور داد تا به دختر پیامبرخدا صلی الله علیه و آله ، حضرت زهراسلام الله علیها تازیانه بزند ؛ قبالة فدک را از حضرت صدیقة طاهره u گرفت و به آن حضرت جسارت کرد . متعة حج ومتعة نساء را حرام کرد . با همراهی ابو بکر سهم ذوی¬القربی را نداد ؛ به نخواندن نماز برای کسی که آب نیافته است، فتوا داد و جهل خود را نسبت به احکام شریعت و معارف قرآن را یک بار دیگر برملا ساخت؛ بارها وبارها می‌گفت: «همه‌ مردم از عمر داناتر و فقیه‌ترند»!

2 ـ قتل عمر بن سعد
در نهم ربیع الاول سال 67 هـ .ق. عمر بن سعد فرماندة ظالم سپاه یزید در کربلا، به دستور جناب مختار ثقفی به درک واصل شد. جریان قتل به این صورت بود که عمر بن سعد با شفاعت « جعدة بن هبیره » که فرزند خواهر امیرالمؤمنین‌ علیه السلام بود، از مختار با این شرط که از خانه‌اش خارج نشود، امان نامه گرفت. ولی مختار در پی بهانه‌ای بود تا عمر بن سعد را به قتل برساند؛ زیرا نمی‌توانست ستم‌های بی¬رحمانة او را نسبت به اهل بیتi نادیده بگیرد؛ از این رو به مختار خبر دادند که عمر بن سعد شب گذشته در مکانی خارج از کوفه به نام «حمام» حضور داشته است. مختار که دنباله چنین بهانه‌ای بود، فوراً به یکی از فرماندهانش به نام «ابو عُمره» دستور داد تا وی را به هلاکت برساند. ابوعُمره نیز به همراه دوازده تن از یارانش به خانه عمر بن سعد وارد شدند واو را به هلاکت رساندند و سرش را به نزد مختار آوردند. مختار هم دستور داد سر او را به حضور محمد بن حنفیه و اهل بیت امام حسینi در مدینه بفرستند .

3ـ آغاز امامت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف
پس از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام در هشتم ربیع الاول سال 260 هـ .ق. حضرت بقیة¬الله الأعظم علیه السلام  ،‌ بر مسند امامت تکیه زدند.
آری! نهم ربیع الاول، مصادف با آغاز امامت موعودی است که چشم همة عاشقان و شیفتگان عدالت و انسانیت به راه اوست. او خواهد آمد تا جهان را از عدل و داد پر کند؛ همان گونه که از ظلم و جور پُر شده است.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/۱٧ توسط عرفان | پيام ها ()

9 ربیع الاول سالروز به درک واصل شدن خلیفه ی دوم را به تمامی مومنین وشیعیان تبریک می گوییم ودر همین مورد هم شعری را تقدیم می کنیم:

روز شادی و سروره ماتم ابو الشروره
آنکه در پست خلافت مستقر با ضرب و زوره
آتش ظلم و فسادش مشتعل تا نفخ صوره
آنکه ذاتش بی تامل با خیانت جفت و جوره
آنکه در قعر جهنم همنشین مار و موره
پیکر نحسش زعصیان روز محشر لخت وعوره
منکر خبث و عنادش در تعصب تند و شوره
مدعی دوستیش از حقیقتها به دوره
قاتلش بو لولو یل از جوانان غیوره
پایه های دین و ایمان بی تبری سوت و کوره
چشم ما در انتظار مهدی و وقت ظهوره
تا بگیرد انتقام مادرش زهرا که نوره
پی نوشت :
این شعر مخصوص ۹ ربیع الاول سالروز بدرک رفتن دومین غاصب خلافت مولا امیر المومنین است .
ابو الشرور لقب عمر بن الخطاب است طبق روایات
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/۱٧ توسط عرفان | پيام ها ()

 

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/۱٤ توسط عرفان | پيام ها ()

در 14 اسفندماه 1357 هجری شمسی فرمان امام خمینی (ره) مبنی بر تشکیل کمیته امداد صادر شد. این نهاد برای ایجاد رفاه و برقراری تسهیلاتی در امر کمک رسانی به محرومان جامعه دایر شد. گفتنی است این نهاد انقلابی اکنون بنام کمیته امداد امام خمینی مشغول فعالیت است.

سابقه کمیته امداد امام خمینی (ره) به سالهای قبل از پیروزی انقلاب اسلامی ایران ـ حدوداً سالهای 1342- 1343 باز می گردد که تعدادی از انقلابیون که در زمره یاران امام (ره) بودند،  ماموریت یافتند که به خانواده های زندانیان، نیازمندان و مبارزین رسیدگی کنند. امدادگری بویژه در دوران اوج گیری انقلاب در طی سالهای 57 – 56 که اعتصاب و تحصن همه جا را فرا گرفت به منظور حمایت از اعتصاب کنندگان و زندانیان ادامه یافت.

با پیروزی انقلاب حمایت از نیازمندان در صدر برنامه ها قرار گرفت و کمیته امداد امام خمینی (ره) با صدور فرمان ایشان تشکیل شد. این نهاد به منظور کمک به خانواده های محروم به خصوص برای خودکفا کردن آنها تاسیس گردید. کمیته امداد از بزرگترین نهادهای تامین اجتماعی است و در خدمت گروه های آسیب پذیر جامعه قرار د ارد. این کمیته خدمات و فعالیتهای گسترده ای را به افراد محروم جامعه ارائه می دهد که به برخی از آنها اشاره می کنیم:پرداخت وام قرض الحسنه و تهیه مواد اولیه و ابزار کار به منظور کسب درآمد، برای اقشار بی بضاعت که کمیته ای ناظر بر حسن مصرف این وام ها می باشد. به نحوی که اعتبارات اعطایی باعث خودکفا شدن وام گیرندگان گردد. همچنین این کمیته از روش های نظارتی و هدایتی خود برای تحقق این هدف استفاده می کند.

برنامه ریزی جهت آموزشهای فنی و حرفه ای از دیگر اقدامات کمیته امداد است، که در این زمینه کمیته کلاسهای فنی و حرفه ای متعددی را برای هنرجویان تحت پوشش تشکیل داده است.  این کلاسها به منظور ایجاد آمادگی در هنرجویان برای استخدام یا شروع کسب و کار درآمدزا بوجود آمده است.

علاوه بر این اماکنی برای کار اینگونه افراد بخصوص در رشته های قالیبافی، دامداری، و مرغداری در نظر گرفته شده است . از دیگر فعالیتهای کمیته امداد، کمک به زنان سرپرست خانواده است. امداد رسانی از طریق این کمیته و تحت پوشش قرار گرفتن این افراد باعث گردیده است که تا آن بتوانند با فعالیت در زمینه های کشاورزی، دامداری، قالی بافی، خیاطی، کاردستی و سایر زمینه ها زندگی خود و خانواده اشان را تامین کنند. قابل به ذکر است که این کمک ها بویژه باعث بازگشت روستائیان از شهر به روستا و ایجاد شغل در روستاهای آنان می گردد.

همچنین تهیه جهیزیه برای نوعروسان خانواده های تحت پوشش، کمک به بیماران هموفیلی، کلیوی و تالاسمی، خدمات درمانی و بهداشتی، ارائه خدمات فرهنگی و آموزشی به دانش آموزان و دانشجویان تحت پوشش، کاریابی و معرفی آنان به مشاغل مناسب، تامین مسکن برای خانواده های بی بضاعت، جبران دیه، اطعام و افطاریه، جمع آوری صدقات به منظور هدایت صحیح آن، ارائه خدمات عمرانی مانند بازسازی و نوسازی مناطق سیل زده و زلزله زده و آسیب دیده. جذب و صرف کمک های مردمی و بسیاری شبیه به اینگونه کمک ها از دیگر فعالیتهای کمیته امداد امام خمینی (ره) به منظور امداد رسانی و کمک به قشر محروم جامعه می باشد.

علاوه بر این، کمیته امداد فعالیتهای خود را جهت کمک به خانواده های محروم دیگر  کشورهای مسلمان نیز گسترش داده است. براساس اینکه مسلمانان امت واحده اند و برای کمک به محرومین جغرافیایی نمی توان قائل شد این کمیته. محرومان کشورهای مسلمان نشین را نیز تحت پوشش خود قرار داده و خدمات امداد رسانی را نیز به آنها ارائه می کند، از جمله این کشورها عبارتند از: لبنان، افغانستان، جمهوری آذربایجان، تاجیکستان و بوسنی. از آنجائیکه کمیته امداد در یک کشور و جامعه اسلامی تشکیل شده و هر فرد مسلمان وظیفه خود می داند که در برابر نیازهای و گرفتاریهای برادران دینی خود بی تفاوت نباشد زیرا خدمت به محرومین را یکی از شیرین ترین عبادتها می داند و همین امر باعث گردیده است که با یاری مردم مسلمان ایران این کمیته روزبه روز پیشرفت کرده و دامنه فعالیتهایش را گسترش دهد و باعث افتخار جامعه اسلامی گردد.

چنانچه مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنه ای می فرمایند:« کمیته امداد همچنان که در نام منتسب به امام است، عملاً هم مورد توجه و لطف خاص امام عزیزمان قرار داشته است.»

قابل ذکر است که همه ساله از چهاردهم تا بیست و یکم اسفندماه به نام هفته نیکوکاری نامگذاری شده است. برگزاری این هفته به منظور جذب کمکها و هدایای مردم به خانواده های محروم و نیازمند است که جمع آوری و توزیع آن توسط کمیته امداد صورت می گیرد. زیرا کمک به همنوع از اصول اساسی دین مبین اسلام است که همچنان که خداوند در سوره مبارکه انسان آیه 8و9 می فرماید:«و به دوستی خدا به فقیر و اسیر و طفل یتیم طعام می دهند و گویند ما فقط برای رضای خدا به شما طعام می دهیم و از شما هیچ پاداش و سپاسی نمی طلبیم.»

منابع:
ـ وضعیت کودکان و نوجوانان جمهوری اسلامی/ یونسکو
ـ مجموعه نشریات خیرین مدرسه ساز
ـ روزنامه کیهان/ 1380
ـ روزها و رویدادها (مجلد سوم) به قلم علی بری دیزجی،‌محمدرضا مطیعیان، مجید ترکاشوند

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/۱٤ توسط عرفان | پيام ها ()

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/۱۳ توسط عرفان | پيام ها ()
من از جهانی دگرم ، ساقی از این عالم واهی رهایم کن ، رهایم کن
نمی خواهم در این عالم بمانم ، بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن ، جدایم کن
*****
تو را اینجا به صد ها رنگ می جویند *** تو را با حیله و نیرنگ می جویند
تو را با نیزه ها در جنگ می جویند *** تو را اینجا به گرد سنگ می جویند
****
تو جان می بخشی ، و اینجا به فتوای تو می گیرند جان از ما
نمی دانم کیم من ، آدمم ، روحم ، خدایم یا که شیطانم
تو با خود آشنایم کن ، تو با خود آشنایم کن .؟
****
اگر روح خداوندی دمی دیدی در آدم و هواست
پس ای مردم ، ای مردم خدا اینجاست ، خدا در قلب ما انسانهاست .
به خود آی ، به خود آی تا که دریابی خدا در خویشتن پیداست .
همای از دست این عالم ، پر پرواز خود بگشوده در خورشید ودر آتش سوخت .؟!
خداوندا بسوزانم ، همایم کن ، همایم کن ؟!
نمی خواهم در این عالم بمانم ، بیا از این تن الوده و غمگین جدایم کن .
من از جهان دگرم .
*****
بعد از این چرخ جفا با تو جفا خواهم کرد
شکوه از آئین بدت پیش خدا خواهم کرد .
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/۱۳ توسط عرفان | پيام ها ()

ای کاش..............

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/۱۳ توسط عرفان | پيام ها ()

در داستان "خانه‌ ما" خانه‌ای تصویر می‌شود که گنداب روباز وسط کرمانشاه که مرکز زباله و لاشه‌های سگ و گربه است، به هنگام سیل کف خانه را می‌پوشاند.

خانه‌های بالای شهر که از سنگ و آجرند از بلای این گنداب در امان‌اند، اما سیل گاه نه‌تنها لاشه، بلکه کودک زنده بر گهواره و یا الاغ را هم با خودش به خانه‌های فقیرنشین کرمانشاه می‌آورد. خانه‌هایی که دیوارهایشان بر اثر سیل می‌ریزد و با هر سیل آب مستراح در حیاط خانه فواره می‌زند.

بچه‌ها از میان آشغال‌هایی که سیل با خودش تلنبار کرده، دنبال وسایل به‌دردخور می‌گردند، به قیمت زخم‌شدن پایشان از شیشه‌خرده.

فقر بیداد می‌کند. بچه‌ها از خانه‌ی خودشان حتی نان را می‌دزدند. یعنی نانِ کافی نمی‌گیرند تا سیر شوند و مادر که نمی‌داند پاسخ شوهر بداخلاقش را چه بدهد، با شیون بچه‌ها را به باد کتک می‌گیرد.

پدر بداخلاق و خشن تصویر می‌شود. مادر بچه‌ها از او می‌ترسد و بچه‌ها نه‌تنها دوستش ندارند، بلکه دلشان می‌خواهد که پدر بخوابد و هرگز بیدار نشود تا آنان را کتک نزند. پدری که حتی مخالف مدرسه رفتن بچه‌هاست. اما مادر تمام تلاش خودش را بکار می‌برد تا بچه‌ها به مدرسه بروند و باسواد شوند.

فقر از نگاه کودک

درویشیان در داستان "بی" نوروز را در خانواده‌ای فقیر با سه پسر مدرسه‌ای ترسیم می‌کند. داستان چنان صمیمی همراه با تصویرهای جاندار نگاشته شده که خواننده کل ماجرا را چون فیلمی از جلوی چشمان می‌گذراند.

پسرانی با لباس‌های وصله‌پینه و قلک‌هایی که تمام سال از پول‌خُردهای آنان پر می‌شود تا لباس کسی از آن تهیه شود که بیشترین وصله را دارد.

پاهای لخت در کفش‌های لاستیکی در زمستان سرد و مهربانی هوایی که با مژده‌ی بهار رو به گرمی می‌رود. و بازی و خیس‌شدن‌هایی که با کتک‌های مادر سرانجام می‌یابد، نه‌تنها به خاطر کاری که برای مادر در تعویض لباس‌ها بوجود می‌آید، بلکه برای ترس مادر از بیماری کودکان و نیز پنهان کردن همه چیز از چشم و گوش پدر، حتی اگر عضوی از کسی بشکند.

روزهای عید تلخ و شیرین، اما زیبا تصویر می‌شوند و پایان آن با اشک و حسرت همراه است. "شب‌های آخر می‌نشستیم و تند و تند مشق‌هامان را می‌نوشتیم و گریه می‌کردیم. گریه برای روزهای از دست رفته، برای شیرینی‌هایی که دیگر نبودند، برای تعطیلی که تمام شده بود و برای مشق‌هایی که ننوشته بودیم."

کت و شلوار این‌بار به برادر وسط می‌رسد. اما بِه‌ای در آن گیر می‌کند که با کمک عمو و همسایه و دیگران تنها منجر به پاره‌شدن یک طرف کت می‌شود.

فقر از نگاه والدین

داستان "شب آبستن است"، از مجموعه داستانی به همین نام، فقر زن و شوهری را به تصویر می‌کشد که با حسرت آرمان‌های بر باد رفته‌شان را در حالی به یاد می‌آورند که موش‌ها کتاب‌های یادگار آن سال‌ها را می‌جوند. کتاب‌هایی که دیگر صرف سوزاندن در بخاری می‌شوند.

همه‌جا فقر و بیماری و بدبختی سیطره دارد. زن و شوهر از مشکلاتی که بچه‌هایشان باید تحمل کنند چنان نگرانند که آرزو می‌کنند کودکی نداشتند. اما حال سه کودک کنار هم خوابیده‌اند. کودکانی که موش‌ها گونه‌ها و یا حتی گوش‌هایشان را می‌جوند.

دستگیری مادر و پدر

در داستان "چرا بابام نام مرا فراموش کرده بود؟" زبان همه‌ی شخصیت‌ها یک‌جور است. داستان از زبان کودکی است که ابتدا دایی و سپس مادرش را دستگیر می‌کنند. مادر که کودک‌شیرخواره‌ای دارد، نوزاد را با خود به زندان تهران می‌برد، در حالی که به راوی گفته‌اند مادرش در تهران در بیمارستان بستری است.

پسرک حرف‌های مادربزرگ و پدر را که از زندان آزاد شده و با نوزاد آمده می‌شنود. پدرش را دوباره دستگیر می‌کنند. کودک از دختر همسایه می‌شنود که مادرش را به زندان برده‌اند.

پسرک به دیدار مادر به زندان می‌رود و دو روزی را با مادر می‌گذراند. دایی و مادر به جرم فراری دادن یک دختر از زندان، دستگیر شده‌اند.

وقتی پسرک به دیدار پدرش می‌رود، پدر شکنجه شده و داغون نام پسر را اشتباه می‌گوید.

داستان بسیار دردناک است و دردناک‌تر این که خواننده می‌داند که چنین داستان‌هایی در دهه‌ی شصتِ ایران کم اتفاق نیافتاده‌اند.

داستان‌های سیاسی

درویشیان هم از فقر می‌نویسد و هم از زندان و کشتار. برای مثال در داستان "درشتی" به اعدام گروهی اشاره می‌کند که از سوی کودکی نظاره می‌شود و روح جان‌باختگانی که در کودک حلول می‌کند.

اگر در برخی داستان‌ها مانند‌ "آپولو" شکنجه‌ی زندانی چنان ترسیم می‌شود، به گونه‌ای که داستان در میان هنر و گزارش دست و پا می‌زند، در آثاری دیگر، وی درد و غم خانواده‌های زندانیان و جان‌باختگان را بازتاب می‌دهد.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/۱۳ توسط عرفان | پيام ها ()

نامه وارده از یک بسیجی کهنوجی :
خبرگزاری جمهوری اسلامی نقل کرد، دختر بچه ای فقیر در پایتخت بولیوی، با وسایل واکس زنی در مسیر رئیس جمهور قرار گرفت، رئیس جمهور او را نوازش کرد و گفت: دلم می خواست یک ساعت  آن دختر بچه را در آغوش بگیرم و گریه کنم.

راستی از زهکلوت تا شهر لاپاز پایتخت بولیوی چقدر راه است؟ به نظر شما آن دخترک واکسی در آن پایتخت شلوغ روزی چقدر درآمد دارد؟ و به نظر شما پدر دختران بی عروسک زهکلوتی آیا در هجوم خشکسالی و فقر به اندازه همان دخترک واکسی بولیویایی درآمد دارند؟
رئیس جمهور محترم، آقای احمدی نژاد،
اینکه شما دلتان می خواسته یک ساعت آن دخترک فقیر را در آغوش بگیرید و گریه کنید نشان از نوعدوستی شما دارد و قابل تقدیر است، اما ای کاش فرصت می کردید یک ساعت که نه، یک دقیقه با بچه های ما هم گریه می کردید. بچه هایی که زیر کپرهای قلعه گنج نیش عقرب در بدن نازکشان فرو می رود و قبل از رسیدن به اولین درمانگاه، کبود و نابود می شوند. بچه هایی که بهترین غذایشان آن طور که من از نزدیک دیدم یک قاشق رب گوجه است که در ظرفی آب گرم می ریزند و نانی اگر باشد در آن تریت می کنند و سر بر بالین خشک می گذارند تا فردا با پای برهنه به مدرسه بروند و چون کیسه آرد کمیته امدادشان ته کشید و از نان خبری نیست بالاجبار بگویند «بابا آب داد»
رئیس جمهور محترم
یک فیلمساز درد آشنای کرمانی از گرسنگی و بیماری های ناشی از سوء تغذیه بچه های جنوب استان کرمان مستندی ساخته است که دردمندانه دیدن دارد. دیروز هم خبرگزاری مهر خبر داد که بسیاری از بچه های روستاهای منوجان از سوء تغذیه رنج می برند. من همچنین از فقر کودکان کهنوجی قصه ای شنیده ام که تلخی روایتش را همیشه با خود داشته ام. قصه دختر فقیری که بیمار بود و پولی و ایضا وسیله ای نداشت تا به شهر برسد، او به یکی از مردان ده که ماشینی داشته، می گوید: اگر مرا به دکتر برسانی «بره» ای دارم که به جای کرایه می دهمت، اما کسی درد او را جدی نگرفت و او را به طبیب نرساند و مُرد به همین سادگی.
برادر احمدی نژاد، این روزها خیلی از مردم دنیا شما را قهرمانی می دانند که پنجه در پنجه استکبار جهانی گذاشته اید به همین خاطر است که در مصر خرمایی مرغوب را «احمدی نژاد» نام گذاشته اند و خرمایی دیگر را «سیدحسن نصراله» و نامرغوب ترین نوع خرمایشان را «بوش».
اما آقای رئیس جمهور این همه برای کودک زهکلوتی نان و برای سوء تغذیه اش درمان نمی شود.
آقای رئیس جمهور، دل سوزاندن برای دختربچه ای در ینگه ی دنیا و در یک کشور کمونیستی و یک ساعت گریه کردن به حال زار او کار ناپسندی نیست، ناپسند این است که علی رغم تلاش شما برای برقراری عدالت اجتماعی، هنوز عفریت فقر مثل گذشته در میان کپرهای قلعه گنج و رودبار جولان می دهد و توزیع پر طمطراق سهام عدالت، گریه غم انگیز هیچ کودک گرسنه ای را به خنده تبدیل نکرده و از آه هیچ کشاورز تنگدست ورشکسته ای هم نکاسته است، بلکه داشتن یک شیشه یک لیتری بنزین اگر چه به قیمت ۱۰۰۰ تومان هم حسرتی است که به حسرت نداشته هایشان اضافه شده است. برای اثبات ادعایم تقاضا دارم دستور فرمائید آقای شمقدری مجموعه عکسی که دانشجویان تهرانی در اردوهای تابستانی هجرت، از اوج فقر در جنوب استان کرمان تهیه کرده اند، به محضرتان بیاورد تا مطمئن شوید بچه های آمریکای لاتین حال و روزشان از بچه های ما بدتر نیست، اگر بهتر نباشد.
جناب آقای احمدی نژاد، دختر واکسی بولیویایی حتما در روز می تواند کفش چند عابر مهربان را برق بیندازد و پولی به دست بیاورد، اما هیچ برق امیدی در دل کودک فقیر منطقه ما دیده نمی شود او دمپایی پاره ی پلاستیکی کدام روستایی را واکس بزند؟
شما لطفا از مسئولان بانک های این منطقه بپرسید علی رغم تلاش استاندار محترم و مسئولان مربوطه، از میلیاردها تومانی که در سفر به جنوب استان کرمان در قالب طرح های زود بازده وعده فرمودید، چه مقدار توسط روستائیان فقیر جذب شده و چقدر اشتغال ایجاد کرده است؟ از ۲۵ هزار واحد مسکونی که قرار بود تا پایان سال ۸۶ جایگزین کپرهای فرسوده بشود، چند واحد ساخته شده است؟ چرا سیمای جمهوری اسلامی که دربست در اختیار دولت شماست، گزارشی از آفریقای ایران لااقل به طور خصوصی جهت اطلاع حضرتعالی تهیه نمی کند؟ پس این کامران نجف زاده فقط بلد است به پیرمرد کروبی طعنه پینه بزند؟!
برادر احمدی نژاد، می دانم که شما به شعار «عدالت اجتماعی» و «مهرورزی» تان ایمان دارید و ان شاءا... اینها شعار تبلیغاتی و انتخاباتی نبوده اند، اما حالا که تصمیم گرفته اید جهان را اصلاح کنید، اول از ایران خودمان و محروم ترین نقاط آن شروع کنید و قول آن شاعر جوان قلعه گنجی را هم بشنوید که می گوید:
«از یاد برده رمه، فصل کوچ را
چوپان نشسته شب ختم قوچ را
نخلی خمیده و دشتی ترک ترک
قحطی بریده امان بلوچ را»

دو شنبه شانزدهم مهر هشتاد و شش

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/۱۳ توسط عرفان | پيام ها ()

سلام اره حتما میگید عید و غمهاش یعنی چی؟

حتما میگید وقتی میگیم عید یاد سبزه و سفره هفت سین و ماهی قرمز می افتیم؟ یاد سبزی پلو ماهی شب عید می افتیم؟ یاد لباس نو ؟ یاد کفش و کیف نو ؟ یاد وسائل نو ؟ یاد زندگی نو ؟ و همه چیز نو نو نو نو نو...............

اما چقدر به غمهای عید فکر کردید ؟ چقدر فکر میکنید به ...

پدری که شب عیده و جیبش خالیه و نمیتونه حتی رخت و لباسی کهنه برای خانواده اش تامین کنه چه برسه به نو ؟ نداره شکم بچه هاش رو سیر کنه چه برسه به خریدن میوه و شیرینی و آجیل و  سبزی پلو ماهی و ... هر شب با شرم و خجالت از در خونش میاد تو... با دست های پینه بسته از کار - با پاهای خسته از راه - با دلی شکسته از بغض و غم - با دردهایی که هرروز توی سینه اونه و تنها میتونه با مادر بگه و بس. صبح وقتی میره که بچه ها خوابند و شب وقتی میاد که بازم خوابند که چشمش به چشمهای منتظر بچه هاش نیفته. بچه هایی که هرروز توی مدرسه ای که شاید بتونن برن از زبون بچه های دیگه میشنون که چی خریدن و چی میخوان بخرن.. برای عید میخوان کجا برن و چی کار کنن و .....

چقدر فکر میکنید به ... مادری که نه تنها باید غمها و دردهای پدر رو توی سینه اش نگهداره که خودش هم باید بسوزه از حسرتهایی که همیشه و هرسال به دلش مونده. یه لباس نو ، نه برای خودش که برای بچه هاش ، یه غذای گرم نه برای خودش که برای بچه هاش، یه فرش نو بجای این فرش تار و پود از هم گسسته که حتی نمیشه برای عید اونو شست که مبادا پاره تر هم بشه. خونه تکانی عیدی که چند ساعت هم طول نمیکشه آخه اون چیزی برای شستن نداره ؟ چیزی برای تمیز کردن نداره ؟

چقدر فکر کردید به ... بچه هایی که از صبح تا شب به جای درس خوندن توی کوچه ها یه ترازو گذاشتن و کار میکنن ؟ چهار تا آدامس میفروشن ؟ دستمال کاغذی ؟ بیسکویت و یا هرچیز دیگه ؟ آیا هرگز به چشمهاشون عمیق نگاه کردید ؟ بغض و غم و حسرت رو توی چشمهاشون دیدید ؟ آیا تابحال دیده بودید که یه دختر بچه که سراسر وجودش احساس و شرم و حیاست کنار خیابون گریه کنه و التماس کنه که یک دونه کبریت ازش بخرید؟ یا یه فال ازش بگیرید؟ چندساله که دیگه داستان زندگی دختر کبریت فروش رو نخوندید؟ چند ساله فراموشش کردید؟ نکنه فکر میکنید دختر کبریت فروش فقط مال ژانویه است نه نوروز؟ مال خارجی هاست نه ما ایرانیها ؟

تا حالا نگاه کردید به چهره خسته و فرسوده پسر بچه ای که تنها شاید اونهم شاید ٨ سال داشته باشه اما داره کار میکنه که کمک خرج زندگی خانواده اش باشه ؟ تاحالا فکر کردید که اون اصلا میدونه عید چیه ؟ میدونه ماهی قرمز چیه ؟ میدونه سفره هفت سین و لباس نو چیه ؟ میدونه عید و دید و بازدید عید چیه ؟ اصلا اون خونه ای داره که کسی بخواد بهش سر بزنه و عیدی رو اونجا تبریک بگه؟ تازه همه فکرش هم اینه که پولی در بیاره تا بتونه برای خواهر یا برادر کوچکترش چیزی بخره.

چقدر بغض توی گلومه... همیشه این روزهای سال که میشه من غمگینم بجای اینکه شاد باشم... چهره این بچه ها و این آدمها دیونم میکنه. نمیخوام بگم شب عیدی ناراحت باشید... غمگین باشید... افسرده باشید... فقط میخوام بگم به این ادمها هم نگاه کنید...وقتی توی خیابون دنبال خرید کردن هستید چیزی که میخرید ١٠٠٠ تومن ارزونتر بخرید و این ١٠٠٠ تومن رو به دختر بچه ای بدید که داره کنار خیابون چیزی میفروشه یا پسر بچه ای که با حسرت به دست شما نگاه میکنه... به خدا دعاتون میکنه... به خدا خدا هم دعاتون میکنه...

نمیگم نخورید نپوشید نخرید بخاطر این غمزده و غمگینان اما تورو خدا کمتر بخرید بپوشید بخورید و نگاهی هم به اینها بندازید. بخدا کم نمیاد... بخدا هیچی نمیشه اگه بلوز یا شلوار صدهزار تومنی نپوشیم. هیچی نمیشه اگه عید بیاد و ما وسیله ای نو برای خونمون نخریم. هیچی نمیشه اگه یک پنجم عیدی که گرفتیم و اگه بهش نیاز نداریم کمتر خرج کنیم و شب عیدی یه گونی برنج بخریم و در خونه یه ادم مستضعف بدیم. یا چند کیلو میوه یا لباسی یا یه بسته ماهی و یا هرچیزی دیگه...

تورو خدا بگذارید همه با هم شاد باشیم. همه با هم بخندیم. همه با هم بپوشیم. همه با هم عید داشته باشیم.

ببخشید غم دلم رو شاید توی دل شما هم ریختم اما بد نیست ادم در اوج شادیهاش هم به غم دیگران نگاه کنه شاید توی این اوج شادی بتونیم لبخندی هم روی لب این غمگینها بیاریم.

انشاا....

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/۱٢ توسط عرفان | پيام ها ()

از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
کوچک باش و عاشق.. که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن

فرقى نمی کند گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران... زلال که باشى، آسمان در توست
نلسون ماندلا

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/٥ توسط عرفان | پيام ها ()

پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله و سلم می فرمایند:

إنَ اللهَ یُعطِی الدُّنیا مَن یُحِب وَ مَن لایُحِب وَ لایُعطِی الایمان اِلّا مَن یُحِب

همانا خداوند دنیا را به آن کسی که دوست دارد و آن کسی که دوست ندارد عطا می کند، ولی ایمان را جز به آن کسی که دوست دارد عطا نمی کند.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/٥ توسط عرفان | پيام ها ()

حکایاتی چند از عبید زاکانی

 

 

 

درِ خانه ی جحی بدزدیدند. او برفت و در مسجدی برکند و به خانه میبرد. گفتند چرا در مسجد برکنده ای؟ گفت: درِ خانه من دزدیده اند و خداوند این در، دزد را میشناسد، در را به من سپارد و در خانه خود بازستاند.

*
شخصی از مولانا عضدالدین پرسید: چونست که مردم در زمان خلفا دعوی خدائی و پیغمبری بسیار می کردند و اکنون نمی کنند؟ گفت: مردمِ این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می آید و نه از پیغامبر.

*
درویشی به در خانه ای رسید. پاره نانی بخواست. دخترکی در خانه بود گفت: نیست. گفت: چوبی هیمه ای. گفت: نیست. گفت: پاره ای نمک. گفت: نیست. گفت: کوزه ای آب. گفت: نیست. گفت: مادرت کجاست؟ گفت: به تعزیت خویشاوندان رفته است. گفت: چنین که من حال خانه ی شما می بینم، 10خویشاوند دیگر می باید به تعزیت شما آیند.

*
خراسانی به نردبان در باغ دیگری میرفت تا میوه بدزدد. خداوند باغ برسید و گفت: در باغ من چکار داری؟ گفت: نردبان می فروشم. گفت: نردبان در باغ من می فروشی؟ گفت: نردبان از آن من است، هر کجا که خواستم میفروشم.

*
شخصی دعوی نبوت کرد. پیش خلیفه اش بردند. از او پرسید که معجزه ات چیست؟ گفت: معجزه ام این که هرچه در دل شما میگذرد مرا معلوم است. چنانکه اکنون در دل همه میگذرد که من دروغ می گویم.

*
ظریفی مرغی بریان در سفره ی بخیلی دید که سه روز پی در پی بود و نمیخورد. گفت: عمر این مرغ بریان بعد از مرگ درازتر از عمر اوست پیش از مرگ.

*
شخصی تیری به مرغی انداخت. خطا کرد. رفیقش گفت: احسنت. تیر انداز بر آشفت که به من ریشخند می کنی؟ گفت: نه، میگویم احسنت، اما به مرغ.

*
شخصی خانه ای به کرایه گرفته بود. چوبهای سقفش بسیار صدا می کرد. به خداوند خانه از بهر مرمّت آن، سخن بگشاد. پاسخ داد که چوبهای سقف ذکر خداوند می کنند. گفت: نیک است، اما میترسم این ذکر منجر به سجده شود.

*
زنی که سر دو شوهر خورده بود، شوهر سیمش در مرض موت بود. بر او گریه میکرد و می گفت: ای خواجه به کجا می روی و مرا به که می سپاری؟ گفت: به شوی چهارمین.

*
یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست. گفت: اسب دارم اما سیاه است. گفت: مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد؟ گفت: چون نخواهم داد همین قدر بهانه بس است.

*
نوشیروان، روزی به دادرسی نشسته بود. مردی کوتاه قامت فراز آمد و بانگ دادخواهی برداشت. خسرو گفت: کسی بر کوتاه قامتان ستم نتواند کرد. گفت: شهریارا، آنکه بر من ستم راند، از من کوتاهتر است. خسرو بخندید و دادش بداد.

*
مردی جامه ای بدزدید و به بازار برد تا بفروشد. جامه را ازو بربودند، پرسیدند که به چند فروختی؟ گفت: به اصل مایه.

*
زشت رویی در امر مذهب، با دیگری مجادله می کرد و گفتش: آیا تو بر کفر گواهی دهی؟ گفت: مگر کسی که پندارد خدا تو را در بهترین صورت بیافریده است.

*
زشت رویی در آینه به زشتی خود می نگریست و می گفت: سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بیافرید. غلامش ایستاده بود این سخن می شنید و چون از نزد او به در آمد کسی از حال صاحبش پرسید، گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ می بندد.

*
مردی زنی بگرفت و به روز پنجم فرزندش زاد. مرد به بازار شد و لوح و دواتی بخرید. او را گفتند: این از چه خریدی؟ گفت: طفلی که به پنج روز زاید به سه روز مکتبی شود.

رسالــه دلـگشــــا، عبــــید زاکــانی

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/٥ توسط عرفان | پيام ها ()


الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

-
بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

-
بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

-
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

-
فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شکسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان کودک طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ...

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/٥ توسط عرفان | پيام ها ()
Blog Skin